یه سلام با هر طعم و مزه ای که عشقت می کشه !!
با هر حرارتی که حال می کنی و با هر رنگی که صفا می کنی !!
صدا .. دوربین .. حرکت ..
یادش به خیر !
یکی بود ، یکی نبود
در یه شب سیاه از خاک تیره بر اومدم .. و به چهره ی خورشید لبخند زدم ..قدم در راه گذاشتم .. پیش رفتم .. غافل از این که زندگی شنا بر خلاف جریان مسیر آب است .. راه رفتم .. دویدم ......
هیـــــــــــــــــــــــــــس ! صدای آینه هارو می شنوی ؟
آها.. آره ، یادم اومد ! امروز صبح بود .. وقتی داشتم حاضر می شدم .. فکر کنم وقتی رفتم جلوی آینه دیدمش .. آخــــــــــــــــــــــــــــــی ! طفلک چقدر شکسته شده بود .. زیر چشاش سیاه شده بود ...
خوب که نگاه می کنم می بینم شاید ردی از زندگی باشه ..
دستم و بهش نزدیک می کنم . اما ...بدنش از هم می پاشه .. تکه های حماقت و سادگیش یه طرف ، تکه های بیچارگی و بدبختیش طرف دیگه ..هر جز بدنش با هراس از هم فاصله می گیرن ....
چه شیرینه آدم زیر سقف آسمون خدا نماز بخونه ..
غم ها خودشون منو پیدا می کنن ..
هر چند وقت یه بار خودم رو از خودم می خوام ..
چه زود گذشت .. انگار همین دیروز بود که مرگ رو بهونه ی زیستن می دونستم !
تو دلش به آدما خندید ..
اون ها از گریه های مامان خبر نداشتن !
ندیدن که چراغ قرمز بود ..
مثل بابا که هیچ وقت اونو نمی دید ..

حذف شد
همه چی حذف شد
من ..
این وبلاگ ..
چشمک ..
روزایی که رفت ..
آدمک هایی که از اینجا رد شدن ..
یه بازی بود !
یه بازی که یه سال طول کشید ..
یه بازی که توش یه مهره بود ..
تنها اون بود که می تونست بازی رو تموم کنه ..
برد و باخت هم دست خودش بود !
نباید قوانین بازی رو فراموش می کرد ..
قوانین بازی این بود :
انتقام زندگیش رو از رگ هاش بگیره !
باید می برد ..
برای باختن زندگیش بهای سنگینی داد ..
پس باید برنده می شد !
تو این جایی .. همین جا !! فاصله ی ما به اندازه ی یه پلک زدنه ..
من نگات می کنم و تو منو در آغوش می کشی ..
سرمو می ذارم رو شونه هات .. گریه می کنم .. آرومه آروم ..
تو می زنی پشتم .. می خوای دل داریم بدی .. توی گوشم زمزمه می کنی و می خوای آروم باشم ..
اما من توی دلم به حرفات می خندم .. نمی دونی اونی که باید آروم باشه تویی .. نه من !!
من آرومم ..
بهت می گم چشات رو ببند ..می گم برام قصه بگو ..
تو چشات رو می بندی .. قبل از این که برای آخرین بار منو ببینی ..
تو برام قصه ی لیلی و مجنون می گی .. اما نمی دونی آخر قصه ی ما چیه ..
من بهت نگاه می کنم .. یه بار دیگه !
دلم نمی یاد این صورت خیس بشه .. اما مجبورم !!
دلم نمی یاد تنهات بذارم .. اما مجبورم !!
وقت ندارم !!
بازی داره تموم می شه ..
من باید برنده بشم !!
من دنبال یه خط سبز می گردم .. روی دستم !!
تیغ رو می کشم روش و خط رو قطع می کنم ......
همه جا قرمز شده .. دست های من و سر و صورت تو ..
چقدر زیباتر از همیشه شدی !!
من چشام رو می بندم .. تو با نگات منو صدا می کنی ..
من بهت لبخند می زنم .. تو داری گریه می کنی ..
ببخشید عشق من !! ببخشید ..
ااااااااااااااااااااااه !!
چرا این خط ها بالا و پایین می رن ؟؟
بس کنید دیگه !!
من بی صبرانه انتظار بوق ممتد رو می کشم ..
خطی که روی دستگاه هشدار دهنده فقط مسیر خودش رو بره ..
صدای دکتر توی سرم می پیچه ..
خدا رو شکر ! به هوش اومد !!!!!
و من ..
Game Over شدم

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات
پ.ن:نمیدونم چرا ولی دیگه نمیتونم دیگه از نت و وبلاگ متنفرم فکر نکنم دیگه بیام راستش
اول به سرم زد حذفش کنم ولی.....ولی..... نه نمیتونم من یه عمر با این وب بودم از همه مهمتر
هنوز یکی رو اینجا دارم که شاید.......
پس فعلا
التماس دعا